close
تبلیغات در اینترنت
تفکر و پژوهش - 2

جستجوگر پیشرفته






موضوع : تفکر و پژوهش , داستان های آموزنده و مقاله ,

داستان خفاش ديوانه

خلاصه داستان: روزي روزگاري، خفاشي بود كه همه چيزهاي دور و برش را وارونه مي‌ديد. خفاش براي اولين بار وارد جنگل شد. جغد دانا مي‌خواست براي خوشامدگويي به خفاش هديه‌اي بدهد. وي از حيوانات جوان جنگل خواست بروند و ببينند خفاش از چه چيزي خوشش مي‌آيد.

خفاش گفت دوست دارم يك چتر داشته باشم تا وقتي باران مي‌آيد پاهايم خيس نشوند.

بچه فيل گفت: چتر نمي‌گذارد سر خيس شود نه پا.

بز كوهي گفت: هر كس ممكن است اشتباه كند. آن‌ها‌ يك چتر نو به خفاش هديه دادند.

خفاش گفت: خوشحالم كه به من چتر داديد. چون همين حالا در آسمان زيرپايم ابر سياهي را مي‌بينم كه مي‌خواهد ببارد.

بچه زرافه خنديد و گفت آسمان بالاست نه پايين. خفاش باز هم حرف خنده دار ديگري زد. اگر باران شديد



...ادامه مطلب

امتیاز :

برچسب ها : داستان خفاش،دیوانه،تفکر و پژوهش , پایه ششم،ابتدایی،دبستان،آموزش و پرورش،سربیشه،کتاب های کار , داستانهای آموزنده،بزکوهی،خفاشها،جغد،حیوانات جنگل , تصاویر خفاش،عکس ,
خفاش دیوانه نوشته شده در دوشنبه 30 دي 1392 ساعت 23:47

موضوع : تفکر و پژوهش , داستان های آموزنده و مقاله ,

داستان خرسی که می خواست خرس باقی بماند

 

خلاصه‌ي داستان:

درختان برگ می ریختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند. ‌سردی باد خرس را می آزرد. ‌او یخ کرده و خسته بود.

بوی برف را در هوا شنید و به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت.

در لانۀ گرم خود به خوابی عمیق فرو رفت. خرسها در تمام طول زمستان می خوابند.

روزی حادثه‌ای اتفاق افتاد آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و ارّه آوردند و درختان را یکی پس از دیگری بریدند. ‌سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند. ‌وقتی بهار فرا رسید، خرس از خواب بیدار شد. ‌غار او اینک زیر کارخانه بود.

خرس از غار بیرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. ‌در همین لحظه نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد:‌ اوهوی، عمو! چرا آنجا بیکار ایستاده‌ای؟

خرس گفت:‌ معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من یک خرسم.

نگهبان داد زد:‌ یک خرس؟ تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف. ‌او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پیش رئیس کارگزینی، خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت من یک خرسم، آقا. رئیس کارگزینی



...ادامه مطلب

امتیاز :

برچسب ها : داستان های تفکر و پژوهش،پایه ششم , داستان خرس , رییس،باغ وحش،سیرک , قیافه ادمیزاد،رئیس بخش،نگهبان , غار،تنبل و کثیف،اطاق،معاون،رییس،قفس،زندگی،خشمگین ,
خرسی که می خواست خرس باقی بماند نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 23:29

موضوع : تفکر و پژوهش , داستان های آموزنده و مقاله ,

خلاصـــه‌ي داستــــان

صبح بهار بود. تپه‌هادر زیر آفتاب گرم نفس می کشیدند. درختها لباس سبزشان را به تن کرده بودند و پروانه‌هااز دامن گلی به روی گل دیگر می پریدند.

جغد، ترسان از نور آفتاب، می پرید تا خود را به آشیانه‌اش برساند.

از بالا که نگاه می کردی درختها مثل قارچهای سبز به چشم می آمدند.

شب، که ماه می تابید، درختها با هم حرف می زدند. از سختی زمستانی می گفتند و از اینکه خداوند بار دیگر به آنها زندگی بخشیده، خوشحال بودند.

یک روز باد تندی آمد. باد از جاهای دور دست، از سرزمینهای دیگر. با خود یک تخم نی آورد. دانه نی به زمین نشست و خاک روی آن را پوشاند.

باران آمد و بعد آفتاب، زمین را گرم کرد. دانه نی در زیر خاک سبز شد و ساقه‌اش سر از زمین بلند کرد.

جانوران دشت که تا آن روز ساقه نی ندیده بودند، با تعجب نگاهش می کردند.

هوا، کم کم گرم شد و تابستان از راه رسید. گلها تشنه شان بود، در این آرزو که باران ببارد، اما باران دیر کرده



...ادامه مطلب

امتیاز :

برچسب ها : داستانهای تفکر و پژوهش،پایه ششم ابتدایی , ساقه نی , نیزار،آفتاب گرم ،تپه ها،مزرعه , آموزش و پرورش،خراسان جنوبی , نیستان،لانه جغد،سکوت , مدرسه،ابتدایی،معلم , معلمان،فردا ,
داستان دانه ني نوشته شده در چهارشنبه 01 آبان 1392 ساعت 23:42

صفحات سایت

تعداد صفحات : 2





لینک دوستان
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به moalleman می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است .